غوک
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٥  

تالاب تنهای کهنسال به آرامی خفته بود...

به دور از آنکه از صدایی یا جنبشی پریشان شود...

تا آنکه...

ناگهان غوکی به درون آن جست...

یک هایکوی ژاپنی


 
مفهوم اجل
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٥  

بعضی امور است که باید مدتی مشخص و محدود داشته باشند. نه بیشتر و نه کمتر.

کمتر از آن هدف را برآورده نمی‌کند و بیش از آن درجازدنی بیهوده است.

کمتر از آن بودش را بی‌معنا می‌کند و بیش از آن چیزی نیست جز خواست جاودانگی در غیر‌جایگاهش.

و گاهی فقط تو محدودبودنش را می‌دانی و بس.

شاید برای آنکه هدف تامین شود فقط لازم است بدانی این امر محدود است نه بیشتر. نه اینکه واقعا کی به پایان می‌رسد.

و حس من به من گوشزد کرد که اجل چه پرمعناست.


 
آدم (۱) - وسوسه اول
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ بهمن ،۱۳۸٥  

آدم را نباید دست‌کم گرفت.

اگر این را از نظر دور نکنیم به عمق گناه آدم پی می‌بریم. چرا وسوسه شیطان بر او اثر گذاشت؟ شیطان از چه مسیری وارد شد؟ او دست بر کدامین نقطه ضعف انسان گذاشت؟

داستان آدم در تورات آن‌قدر مفصل و پرشاخ و برگ و گاهی دگرگونه‌شده است که جستجوگر در آن حیران می‌گردد اما قرآن با انگشت گذاشتن بر نقاط کلیدی و مهم، لبخند رضایت را بر لبان جستجوگر می‌گذارد.

شیطان گفت ای آدم ،این درخت به تو جاودانگی می‌بخشد.

اینجاست که اصیل‌ترین خواست آدم که در عمیق‌ترین اعماق وجود او جای دارد خود را نشان می‌دهد: خواست جاودانگی.

آیا اون خواستی نابجا دارد؟ نه. این عمیق‌ترین خواست اوست که خدا در درونش به ودیعه گذاشته است. این خواست را شیطان در او به وجود نیاورده است. پس مشکل در کجاست؟

مشکل آنجاست که آدم جاودانگی را در غیر جایگاهش خواستار شده است.

آدم خود می‌داند که آن باغ که او و همسرش در آن ساکن شده‌اند جایگاه جاودانه‌شدن آنها نیست. او خیلی خوب هم می‌داند. اما عجول است و لحظه‌ای فراموش می‌کند انسان را اجلی است که تا آن زمان باید صبر کند تا به این خواست اصلی‌اش برسد.

شاید هم او فرزندانش را دیده‌است و عاقبتی که بر آنها می‌رود. شاید خواسته است از روی خیرخواهی نجات‌دهنده فرزندانش باشد تا مصیبت دنیا را به دوش نکشند. شاید همه اینها در وسوسه شیطان جا گرفته باشد. آری او لحظه‌ای فراموش می‌کند و جهلی که او را متکبر می‌کند و خود را خیرخواه‌تر از خدا تصور می‌کند. گویی همه گناه‌ها در اینجا نهفته هستند. گناه‌هایی که بر پایه وسوسه جاودانگی است.

و گویا گناه با همه اشکال متنوعش چیزی نیست جز خواست جاودانگی در غیر جایگاهش.


 
بازآ
ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٥  

این شعر ،حدود دو ماه پیش موقعی که از بی‌خدایی خودم به ستوه آمده بودم و در حال برگشت بودم، فی‌البداهه بر زبانم جاری شد.

بازآ که از نگاه تو، آب چشمه سیراب می‌شود/دشنام خسته من، به دستت خواب می‌شود

بازآ که درد دل من، خواندنی‌ست/گویی حدیث وحشت من، رام می‌شود

بازآ که جان به تماشا نشسته است