آگاهی در بند (7) - رابطه عالم با جاهل
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٧  

«اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله و المسیح ابن مریم و ما امروا الا لیعبدوا الها واحدا لا اله الا هو سبحانه عما یشرکون» (31-توبه)

« اینان دانشمندان و راهبان خود و مسیح پسر مریم را به جاى خدا به الوهیت گرفتند با آنکه مامور نبودند جز اینکه خدایى یگانه را بپرستند که هیچ معبودى جز او نیست. منزه است او از آنچه [با وى] شریک مى‏گردانند » 

قبل از شروع بحث باید تاکید کنم که منظور عالم و جاهل نسبی است یعنی نسبت به یک موضوع خاص ممکن است فردی عالم باشد و فردی جاهل. نه اینکه عالم و جاهل صفتی برای بیان شخصیت افراد باشد.

هنگامی که بحث تقلید از گروهی تحت عنوان روحانی و فلسفه آن مطرح می شود مثال پزشک برای اثبات معقول و لازم بودن آن زده می شود. در همین راستا من به فکر افتادم تا به رابطه انسان با پزشک بیشتر دقت کنم و یا در یک قدم جلوتر رابطه عالم و جاهل با توجه به ماهیت علم.

پویایی ذاتی علم به سمتی می رود که می خواهد هم عالم و هم جاهل را یک قدم به جلو ببرد. در واقع می خواهد جاهل را به متعلم تبدیل کند و عالم را مشتاقانه به اشتراک گذاشتن علمش وادار کند و او هم در این به اشتراک گذاشتن رشد می کند و علمش شکوفاتر می شود.

علم از درون می جوشد برای همین بستر اصلی باید در درون کسی که خواهان یادگیری است شکل بگیرد. وقتی این بستر شکل گرفت واسطه های زیادی پیدا خواهند شد که علم را در آن رشد بدهند که فرد عالم یکی از آنهاست.

حال اگر کسی خواهان علم بود اما عالم از مشارکت گذاشتن علمش دریغ کرد باید مشکوک شد. با توجه به مورد خاص بحث ما دو علت اصلی را نام می برم:

١- عدم داشتن علم و صرفا عالم نمایی : اصولا هر علمی که وارد این رابطه اشتراکی نشود محکوم به تحریف و مرگ و فنا است و یا کوچ کردن به جایی که این فرصت برایش تامین است.

٢- صنفی گری و انحصار طلبی و به عبارتی قایل شدن حق ویژه برای خود: البته باید باز هم تاکید کنم که انحصارکردن نهایتا موجب مرگ علم می شود چون علم انحصار را برنمی تابد.

در حالت انحصار چون اشتراک گذاشتن علم صورت نمی گیرد یا به طور ناقص انجام می گیرد چند اتفاق بد می افتد:

الف - علم به مجموعه ای از امر و نهی های سطحی تقلیل پیدا می کند در حالیکه علم اساسا یعنی بینش و این بینش حرکت انسان را جهت می دهد.

ب- چون رابطه طبیعی و حقیقی معلم و متعلم برداشته شده است رابطه زور جای آن را می گیرد مثل قضیه تکفیر.

ج - حقوق ویژه برای خود قایل می شوند. مثلا واسطه بودن برای گرفتن کمکهای انسان دوستانه تحت نام خمس. در این مورد خاص جالب اینجاست چون زکات را نتوانستند داخل این حق ویژه بکنند آن را مسکوت گذاشته اند برای همین می بینیم توجه به زکات که این قدر قرآن بر آن تاکید کرده است بسیار کمتر از خمسی است که فقط یک آیه در قرآن به آن اشاره کرده است. حقوقهای ویژه دیگری هم در طول تاریخ بر آن اضافه شده است به خصوص در زمان حال که حق ولایت مطلقه هم بر آن اضافه شده است.

د- به وجود آمدن رابطه فرمانبری یا تقلید: به وجود آمدن تبعیت کامل توسط گروهی تحت نام مقلد. این رابطه هم نوع رابطه سلطه است و هم از دید قرآن یک رابطه شرک آمیز مطابق همان آیه ای که در اول متن آمده است.

اصولا اسلام به دنبال عمومی کردن فهم دین است چون تا چیزی فهمیده نشود به کار نمی آید. یکی از انحرافات بزرگ این است که دین یعنی مجموعه ای از امرها و نهی ها که در بالا به آن اشاره شد. اگر این تقلیل صورت نگیرد عمومی کردن فهم دین هم ملموس می گردد.

یکی دیگر از اصول قرآن مسوولیت هر کس در برابر کارش است «لاتزر وازره وزر اخری». بر عهده گرفتن مسوولیت مقلدین توسط مرجع تقلید معنی و مفهوم ندارد. قرآن این نقد را نسبت به گروهی از یهودیان بیان داشته است.

انحصارگری صنفی موجب مرگ علم درون شده است و هرچه علم در این صنف کمتر شود برای حفظ حیاتش لاجرم زور جای آن را می گیرد اما این زور هم حیاتش را تضمین نخواهد کرد.

اتفاق بسیار بد دیگری که می افتد تایید ضمنی دیگران است اعم از موافق و مخالف بر این انحصار. یعنی هر چه از این صنف تحت نام دین خارج می شود را به عنوان دین می پذیرند. حتی مخالفین آنها هم این تایید را انجام می دهند. فقط می گویند چون دین این است ما نمی خواهیم و با آن مخالفت می کنیم.

و قرآن طبق پیش بینی خودش مهجور می شود. دیگران قرآن و اسلام را به این صنف واگذاری کرده اند و این صنف هم با همه ادعایی که دارد قرآن را بوسیده است و کنار گذاشته است. این صنف در واقع ادعایش این است که مبانی حکمهایش احادیث است. احادیثی که می دانیم پر از جعلیات است و ابزار تشخیص این جعلیات یعنی قرآن هم مورد بی توجهی قرار گرفته است پس لاجرم این جعلیات توسط مقلدین وارد زندگی انسانها می شود. این جعلیات هم اکثرا برآمده از زور و قدرت هستند و نتیجه ورود آنها به جامعه وارد کردن زور در ذهن انسانها است.

این انتقاد فقط به صنف روحانی وارد نیست بلکه هر صنفی از عالمین که همین مسیر را در پیش بگیرند همین نتیجه را به بار می آورند مثل بسیاری از محیطهای آکادمیک.   


 
رسانه ها در جست و جوی جهان بی ظلم، مسعود بهنود
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٧  

این مقاله این هفته سهم همکاران محمد قوچانی است که در ضمیمه اعتمادملی چاپ شده است هر گاه روی سایت هم آمد لینک آن را می گذارم.

به صفحات روزنامه ها، عکس ها و تیتر های آن ها که نظر می کنی، ضجه می زنند زنان فلسطینی، زار می گرید چهره مردی که بی جان تن فرزندش را بر دست گرفته. به نوشته هایشان که گذر می کنی به هر زبان که هست، جز گزارش خشونت در غزه و ابراز نگرانی از گسترش آن چیزی نیست. از خود می پرسم پس کجا رفت آن نفوذ مخوف صهیونیست ها در شبکه اطلاع رسانی جهانی که حتی شاه سابق ایران هم در آخرین مصاحبه سال 1974 اش با سی بی اس بر آن تاکید کرد. آن نفوذی که می گفتیم مدافع و حامی سرسخت سرمایه داری و در نهایت اسرائیل است، و همه جوانی ما در خوف آن گذشت.

راست ترین روزنامه صبح بریتانیا در کنار عکسی از کشته فلسطینی عکسی هم از عزاداری اسرائیلی ها در سال گذشته چاپ کرده تا نشان دهد که در آن سو هم عزاداری بوده و ماجرا یک طرفه نیست. این دیگر حداکثر حمایت از اسرائیل در این روزهاست.

این سئوال که چطور نفوذ یهودیان در رسانه های بین المللی، کارساز نیست و شرح مظلومیت فلسطینی ها همه جا هست، چند پاسخ ندارد. یکی است. و آن مهم ترین خصلت حرفه اطلاع رسانی است که به ذات حق جوست و به ذات نمی تواند ظلم را نادیده بگیرد.

رسانه به دو دلیل حق جوست، یکی آن که باید رزق خود را از دست مردمان بگیرد و اگر جز آن بنویسد که در باور وجدان عمومی است، ورشکسته و دربسته می شود. دوم آن کس است که می نویسد، عکس می اندازد، طرح می کشد و همه آنان که در ساخت پیام دست دارند، آن ها همه در جست و جوی جهانی بی ظلم و عدالت طلب اند. هر چقدر هم چنین جهانی نسبی و دور از دسترس باشد. هر چقدر هم عالم معهود برای هر گروهی به گونه ای باشد متفاوت با دیگری، باز آن مرد که تن بی جان فرزند در دست گرفته کوهوار هوار می کشد، نمی تواند موضوع دلسوزی اهل رسانه نباشد.

تنها رسانه های حزبی و ایدئولوژیک هستند که می توانند به فرمان منفعت حزب و گروه خود عمل کنند و سیاه یا سپیدنمائی کنند. همان که در دوران جنگ سرد معمول بود. اما هر چه جهان گذشته این گروه از رسانه ها کم و کم اثرتر شده اند تا حالا که نقش پررنگی از آن ها بر صحیفه عالم دیده نمی شود آن چنان که در دوران جنگ سرد بودند. در آن زمان نشریات دست راستی [نیمه غربی] همه مصائب جناح چپ را می نوشتند و از مظالم حکومت های کمونیستی خبر می دادند. و نشریات منتشره در کشورهای بلوک شرق هم ، همه از مفاسد جهان سرمایه داری می نوشتند. همواره سپید طرف آنان بود و همیشه سیاه جایش در اردوی رقیب.

هر چه قرن بیست به پایان خود نزدیک شد، خبر از مقاومت هائی در درون هیات های تحریریه و سالن های خبر علیه تحمیل مدیران صاحب سهام رسید. یکی و دو تا نبود. در دهه شصت تغییر سردبیران یاغی و حرف نشنو آسان بود اما هر چه گذشت سخت تر شد. و این بار نه از فشار و قدرت سندیکاها بلکه از فشار و قدرت مردمی بود که تنها نمی گذاشتند اهل قلم و اطلاع را.

به گمانم، و این نظری است که بسیاری از اهل فن و اهل تحقیبق بر آنند، جنگ ویت نام نقطه تعیین کننده این حکایت بود. آن جنگ چندان که اینک دیگر بر کسی پوشیده نیست، چندان طولانی شد که ناپالم های آمریکائی دیگر جائی سالم در آن سرزمین سبز باقی نگذاشتند، و شرح قهرمانی ویت کنگ ها عالم را گرفت. اول از همه ژنرال وستمورلند فرمانده نظامی آمریکا در منطقه به فغان آمد. راست گفت وقتی که به خبرنگاران گفت امنیت شما وظیفه ماست. وسیله حمل و نقلتان را فراهم می کنیم، هر جا اراده کنید می بریمتان، سربازان آمریکائی برای انتقال و حفاظت از شما کشته می شوند. دشمن در مقابل شما را به گروگان می گیرد، سر می برد، هیچ محلتان نمی گذارد همه تان را جاسوس می بیند. آن وقت هر گزارش که از این جا می فرستید به نفع آن ها و به ضرر ماست.

ژنرال نمی دانست قدرت سلاح های آمریکائی و تجهیزات سربازانش و ثروتی که داشت و به رخ کشیده می شد وقتی در مقابله با ویت کنک هائی قرار می گرفت یک لا قبا که کفشی هم به پا نداشتند، تنها کیسه ای به گردنشان بود که در آن مقداری میوه جنگلی و فشنگ ریخته بودند، در ذهن مردم خود به خود حکایت تام و جری می شد. خود به خود جنگ غنا و فقر می شد. جنگ سیاه و سپید، جنگ حق و باطل.

خبرنگارانی که به ویت نام رفته اند خوب می دانند که جز آن نبود که ژنرال گفت. حتی در روزنامه های دست راستی اروپا هم در سال های آخر جنگ دیگر گزارشی به نفع آمریکا دیده و خوانده نمی شد. این در حالی بود که ویت کنک ها هر خبرنگار را که می گرفتند راحت تر این بود که بکشند. و او را جاسوس می دیدند.

حاصل آن میلیاردها کلمه و هزاران عکس و ده ها هزار کاریکاتور و صدها کتاب که با موضوع جنگ ویت نام در جهان منتشر شد، همان موج ضد جنگ بود که جانسون را از پا انداخت و به نیکسون جرات داد که به دست کی سینجر استاد متبحر دیپلوماسی، ارتش آمریکا را فرار دهد و به چیزی که باور نمی شد فکر کند. اولین شکست کشوری که هرگز ارتشش شکست نخورده بود ثبت شد. آمریکا به خواری از ویت نام گریخت. و این شرح بر سینه عالم ثبت شد. گرچه ویت نامی ها هم که استقلال خود را به دست آوردند به سعادت نرسیدند و بیست سالی بعد فرش قرمز انداختند تا آمریکائی ها برای کمکشان بیایند و آن سفارت خانه را که روزی هزیمت آمریکائی ها از بام آن حادثه بزرگ قرن بود، به آن ها برگرداندند. اما جنگ ویت نام پر از پند و عبرت بود و پر از تغییراتی که بر اساس عالم داد. یکی هم همین بود که قدرت افکارعمومی جلوه گر شد و قدرت رسانه ها که دور ماندن از افکار عمومی در دستورشان نمی تواند بود.

چنین است که امروز روز، اکثریت افکارعمومی جهان، از طریق رسانه هائی که صفحاتشان پرست از شرح ظلمی که بر غزه می رود، فشار خود را به دولتمردانی که محتاج رای مردم هستند وارد می کنند. این فشار چنان که در اخبار می خوانیم و می بینیم به تل آویو می رود و آنان را به سوی توقف کردن توحشی می برد که دیگر جهان شفاف و به هم پیوسته تحملش را ندارد. فشاری که رسانه ها از طریق افکارعمومی جهانی به نفع مردم غزه وارد می کنند، سابقه نشان داده بسیار موثرتر از جانبداری دولت های عرب است که گاه هست و گاه نیست. و یا شعارهائی که دولتمردان می دهند که از دریچه مصلحت ملی شان می گذرد.

فیلمی که نشان می داد لوله تانک آمریکائی عکاس اسپانیول را دنبال می کرد و همه اسنادی که وجود دارد که نشان می دهد اسرائیلی ها به راحتی نمایندگان رسانه های جهانی را هدف می گیرند، خود حکایت همان است که وستمورلند گفت. اما اگر جوان ترین ژنرال ارتش قدرتمند آمریکا راهی برای پیروزی در جنگ ویت نام یافت، اینان نیز می یابند.


 
خود بسندگی
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ آذر ،۱۳۸٧  

در حال حاضر در حال خواندن کتابی به نام " کتاب کامل جدید «خود بسندگی» "* از جان سیمور هستم. موضوع اصلی کتاب همانطور که از نامش مشخص می شود خود بسندگی است اما خود بسندگی چیست؟

خود بسندگی شاید حرکتی بر علیه تولید انبوه یا بر علیه تبدیل شدن انسان به مهره ای کوچک در یک ماشین بزرگ باشد. در این حالت یک بیگانگی دو طرفه نسبت به محصول نهایی به وجود می آید. دو طرفه یعنی هم از طرف مصرف کننده و هم از طرف تولید کننده. مصرف کننده چون در تولید آن نقشی نداشته است برای همین ارتباط درستی نمی تواند با محصول برقرار کند و به ارزش واقعی محصول - یعنی ارزش کار صرف شده برای آن نه ارزش پولی آن که در جوامع امروز ارزش محصول فقط با آن سنجیده می شود – پی نمی برد. اسراف و نابودی بخش زیادی از محصول تولید شده ناشی از این عدم ارتباط با محصول توسط مصرف کننده است و جالب اینکه از طرف تولید کننده هم ارتباط لازم با محصول برقرار نمی شود چون آن قدر سازمان تولیدی بزرگ شده است و آن قدر نقش انسان در این سازمان محدود و جزیی شده است که او هم ارتباط مفیدی نمی تواند با محصول نهایی پیدا کند. فیلم معروف چارلی چاپلین به نام عصر جدید این موضوع را به شکل زیبایی نشان داده بود که او در نقش کارگری در کارخانه ای بزرگ فقط کارش سفت کردن یک پیچ از محصول نهایی بود.

خب این عدم ارتباط با محصول نهایی دو ضرر بس عظیم دارد:

1- نوعی احساس پوچی همگانی در زندگی انسانهای امروز به خاطر عدم ارتباط انسانی و عاطفی با کار خود و تقلیل پیدا کردن کار صرفا به امری برای به دست آوردن پول. به اینها آسیب های جسمی و روانی کار در این سیستمهای بزرگ هم اضافه می شود.

2- تخریب وسیع طبیعت که ناشی از عدم ارتباط انسانها با محصولی است که خودش یا مواد اولیه اش از طبیعت استخراج شده است. این عدم ارتباط منجر به هدر دادن زیاد محصول می شود. البته تبدیل شدن مصرف به یک هویت یعنی مصرف بیشتر و بیشتر بدون نیاز واقعی هم در این هدر رفتن و نابودی نقش دارد.

خب این روندی نیست که بتواند تا بی نهایت ادامه پیدا کند که اگر به این صورت ادامه پیدا کند نتیجه ای جز نابودی بشر و طبیعت ندارد مگر اینکه انسان خود را از این مخمصه خارج کند و راه جدیدی بجوید. خود بسندگی یکی از این راه حلها است.

جان سیمور انگلیسی در حدود سن 40 سالگی تصمیم می گیرد این نوع زندگی را شروع کند و تا آخر عمر یعنی سن 90 سالگی به این سبک زندگی ادامه می دهد. البته این جنبش مختص به او نیست اما او یکی از پیشگامان این حرکت اجتماعی است.

او زمینی به وسعت دو هکتار – نه خیلی بزرگ در ابعاد کشاورزی امروز - می خرد  و سعی می کند تمام نیازهای اساسی خود و خانواده اش را از این زمین تامین کند - البته به غیر از چای و قهوه به قول خودش- . او گیاهانی که برای خوردن خانواده اش و دامهایش لازم بود در زمینش می کاشت. دامهایش به او شیر و گوشت و تخم مرغ و پشم و چرم و کود می دادند. باروری زمینهایش توسط کود حیواناتش به خصوص گاو، او را از کودهای صنعتی و شیمیایی بی نیاز می کرد. کودهایی که به گفته او در کارخانه هایی تولید می شدند که سوختشان نفت بوده است و این روند فقط تا وقتی ادامه پیدا خواهد کرد که نفت تمام نشده باشد. برای همین باید دیر یا زود به کارکرد خود طبیعت برگشت که گیاهان و جانوران و زمین در ارتباطی به هم پیوسته همدیگر را تامین می کردند. او حتی برای شخم زدن های زمین هایش از اسب استفاده می کرد. البته او تکنولوژی را رد نمی کرد. او حرکتش را بازگشت به زندگی ما قبل صنعتی نمی دانست. او حرکتش را یک حرکت ما بعد صنعتی می داند که مرحله صنعتی شدن را پشت سر دارد و از تکنولوژیهایی که در این دوره ساخته شده اند چشم پوشی نمی کند و بهره می برد مثلا او برای تامین برق خانه اش از انرژی خورشیدی استفاده می کرد.

حرکت او در واقع می خواهد نکته مهمی را گوشزد کند و آن برگرداندن اعتدال به وضع فعلی است. او خود معتقد است که خود بسندگی کامل قابل حصول نیست اما این لزوما به  تولید انبوه افسار گسیخته فعلی منجر نمی شود. تقسیم کار ضروری است اما حد اعتدال دارد. حد اعتدال را خود انسانها مشخص می کنند یعنی حدی که از خود بیگانگی با محصول و کار به وجود نیاید. او مثلا اعتقاد داشت یک حالت ایده آل این است که چندین خانواده خود بسنده در کنار هم زندگی کنند و یک تقسیم کاری در بین خود به وجود آورند. مثلا او مثال گاوش را می زد که معمولا ده ماه از سال شیر می دهد پس برای آنکه آن دو ماه بدون شیر نباشند لازم است دو گاو داشته باشند که در مدتی که یکی شیر نمی دهد از شیر دیگری استفاده کنند. فقط مشکل اینجاست که شیر دو گاو برای یک خانواده خیلی زیاد است. برای همین یا لازم است دو خانواده در کنار هم باشند که هر کدام یک گاو داشته باشند و در مواقع قطع شیر از همسایه خود شیر بگیرند یا یکی مسوولیت هر دو گاو را بپذیرد و مامور تامین شیر هر دو خانواده شود.

دیگر اینکه بعضی از فنون اگر هم یاد گرفتنشان خیلی سخت نباشد وقت گیر می شوند و لازم است یکی به طور تخصصی این را به عهده بگیرد البته این بدان معنا نیست که او کار دیگری نکند. یک شخص خود بسنده می تواند در بین چند کاری که برای تامین خود و خانواده اش انجام می دهد یک حرفه تخصصی را هم انجام دهد. کوچک بودن ابعاد این حرفه البته مانع از به وجود آمدن بیگانگی فرد خود بسنده نسبت به محصول نهایی می شود.

حرف زیاد است که امیدوارم بعدا بتوانم ادامه دهم. در اینجا پیش گفتار این کتاب را به قلم دکتر ا. ف. شوماخر می آورم:

---------------------------------------------------------------------------------------------

پیش گفتار

ما می توانیم کارهایمان را خودمان انجام دهیم یا می توانیم به دیگران پول بدهیم تا کارهایمان را انجام دهند. اینها دو ساختاری هستند که زندگی ما را تامین می کنند. می توانیم آنها را "ساختار خود اتکا" و "ساختار سازمانی" بنامیم. در ساختار اول مردان و زنان خود اتکا رشد می کنند و در دومی مردان و زنان سازمانی. تمامی جوامع موجود خودشان را از ترکیب این دو ساختار تامین می کنند ولی نسبت این دو تغییر می کند. در دنیای جدید در دوره چند صد سال اخیر، شاهد یک چرخش گسترده و بی سابفه تاریخی بودیم: دور شدن از خود اتکایی به سمت رفتار سازمانی. نتیجه اینکه انسانها کم تر خود اتکا و بیشتر وابسته شده اند تا حدی که در تاریخ پیش از آن مشاهده نشده است. آنها به دنبال تحصیلات بیشتر هستند، فراتر از همه نسلهای گذشته، اما واقعیت این است که آنها واقعا کاری برای خود نمی توانند بکنند. آنها کاملا وابسته به ساختارهای گسترده و پیچیده، ماشین های خارق العاده و کسب درآمد بیشتر و بیشتر هستند. چه خواهد شد اگر یک مانع،وقفه،خرابی،تصادف و یا بیکاری پیش بیاید؟ آیا ساختارهای دولتی قادر به حل همه این مشکلات است؟ در بعضی موارد، بله و در بقیه موارد، نه. افراد زیادی در دام شبکه امنیت اجتماعی افتاده اند. چه پیش خواهد آمد؟ آنها به رنج و سختی خواهند افتاد. افسرده و دلسرد می شوند. چرا آنها نمی توانند به خودشان کمک کنند؟ معمولا فقط جواب خیلی واضح است. آنها نمی دانند چگونه این کار را انجام دهند. آنها قبلا هرگز این کار را نکرده اند و نمی دانند چگونه شروع کنند.

جان سیمور می تواند به ما بگوید چگونه به خودمان کمک کنیم و در این کتاب او این کار را کرده است. او یکی از بزرگترین پیشگامان «خود بسندگی» است. پیشگامی است نه برای تقلید که برای یادگیری از او. آیا ما باید هرکار که او انجام داده است تکرار کنیم؟ البته نه. یک «خود بسندگی» کامل، یک مجموعه نامتوازن و کاملا احمقانه چون یک کار سازمانی تمام عیار است. پیشگامان به ما آنچه را که می توانیم انجام دهیم نشان می دهندو نهایتا این به عهده همه ماست که تصمیم بگیریم چه کاری می خواهیم انجام دهیم و در واقع چه انجام دهیم تا تعادل از دست رفته را به زندگیمان بازگردانیم. آیا من باید تلاش کنم تا همه غذای خودم و خانواده ام را بکارم؟ اگر من بخواهم این کار را بکنم دیگر فرصتی برای کاری دیگر نخواهم داشت و آن وقت در مورد کارهای لازم دیگر چه کار کنم؟ آیا باید یک همه فن حریف شوم؟ در بسیاری از حرفه ها نالایق و به طرز بدی غیرمفید هستم.  اما اگر بخشی از غذایم ناشی از کشت خودم باشد یا بعضی از حرفه ها را بدانم و خودم انجام دهم آن وقت چه خوشحال، چه بانشاط و چه آزاد از همه احساسهای وابستگی به سازمانها خواهم بود. بیشتر؟ برای دانش اندوزی، چه چیز بهتر از لمس کردن روند واقعی خلقت می تواند باشد؟ حس خلق کردن و خلاقیت ذاتی انسانها بی معنا یا تصادفی نیست. بی اعتنایی و نادیده گرفتنش آن را تبدیل به زهری کشنده در جان انسان می کند. این سم می تواند شما و همه روابط انسانی شما را نابود کند و در یک مقیاس بزرگ می تواند – بدبختانه اما بالطبع - جامعه را نابود کند. 

بر عکس، هیچ چیز نمی تواند مانع بارورشدن و شکوفایی جامعه ای شود که زمام امورش را به دست حس خلاق همه افرادش گذاشته است. این با فرمان و سازمان دهی از بالا ممکن نیست. ما نمی توانیم نگاهمان به دولت باشد بلکه باید خودمان از عهده این امر بربیاییم. هیچ کدام از ما نباید «در انتظار گودو» باشیم چون گودو هرگز نخواهد آمد. جالب است که به همه «گودو های» انسان جدید بیندیشیم : یک اتفاق خارق العاده در تکنولوژی، کشفهای بزرگ از نفت و گاز، یک ماشینی کردن گسترده به طوری که لازم نباشد حتی کسی انگشتش را تکان دهد، سیاستهای دولتی که همه مشکلات را بک بار و برای همیشه حل کند، شرکتهای چندملیتی تا سرمایه های هنگفت را با آخرین و بهتر تکنولوژی به دست آورد، یا به زبان ساده تر یک جهش بزرگ اقتصادی.

جان سیمور در انتظار گودو نماند. این در ماهیت خود اتکایی است که از «حالا» شروع کنی و منتظر ظهور چیزی نباشی.تکنولوژی به کار گرفته شده توسط جان سیمور هنوز کاملا اولیه است و البته قابلیت بهبود بخشیدن را دارد. کارورزان بیشتر، سرعت این بهبود را افزایش خواهند داد و در واقع خلق تکنولوژیهایی که آدمها را در خود اتکایی و لذت بردن از کار و خلاقیت و به عبارتی زندگی بهتر یاری کنند. این کتاب یک گام بزرگ در این مسیر است و من از صمیم دل آن را به شما پیشنهاد می کنم.

----------------------------------------------------------------------------------------------

* The New Complete Book of Self-Sufficiency - John Seymour


 
سنگسار در قرآن و احادیث (4)
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸٧  

مدتها پیش بحث و تحقیقی را آغاز کردم که نیمه کاره ماند. بعد از نوشتن سنگسار در قرآن و احادیث (٣) با آنکه دنبال کار را تقریبا رها کرده بودم در جریان دیگر مطالعاتم به چیزهایی در این زمینه برخورد کردم که ذکر آن لازم و مفید به نظر می رسد.

در متن قبلی به حدیثی جعلی اشاره کرده بودم که در کتاب الکافی شیخ کلینی از زبان امام صادق نقل شده بود و اینکه کلینی این حدیث را از کتاب تفسیر قمی گرفته است. تشخیص جعلی بودن حدیث هم راحت بود. مضمون حدیث این بود که شخصی از امام صادق می پرسد که آیا در قرآن چیزی در باب سنگسار است یا نه؟ و امام در جوای می گوید آری و آیه ای از قرآن را می خواند که : « إِذَا زَنَى الشَّیْخُ وَ الشَّیْخَةُ فَارْجُمُوهُمَا الْبَتَّةَ فَإِنَّهُمَا قَضَیَا الشَّهْوَةَ » و در حدیث نقل شده از تفسیر قمی این آیه به این شکل آمده است : «الشیخ و الشیخة إذا زنیا فارجموهما البتة فإنهما قضیا الشهوة نکالا من الله و الله علیم حکیم  ». جعلی بودن این حدیث از این طریق مشخص می شود که چنین آیه یا آیاتی در قرآن وجود ندارد و اگر دقیقتر باشیم می بینیم این آیات با سیاق آیات قرآن جور در نمی آید.

بعدها در جایی اتفاقی این آیه را از زبان کسی دیگر شنیدم که مرا دچار تعجب کرد و به فکر فرو برد. در این مقاله تحت عنوان  « جمع و تالیف قرآن » در بخشی که مربوط به جمع آوری قرآن توسط زید در زمان ابوبکر آمده است نوشته شده : « از عمر بن الخطاب عبارت‏«الشیخ و الشیخة اذا زنیا فارجموهما البتة...»که‏گمان می‏کرد آیه قرآن است،پذیرفته نشد.از وی شاهد خواستند،نتوانست ارائه‏دهد و بر هر کس عرضه کرد انکار نمود که از پیامبر چنین چیزی شنیده باشد.عمر تاآخر عمر بر صحت آن اصرار داشت و هم واره می‏گفت:«اگر مردم نمی‏گفتند عمرچیزی بر قرآن افزود،هر آینه این آیه را در قرآن درج می‏کردم‏». »

در کتاب تاریخ قرآن محمود رامیار صفحه ٣١٢ و ٣١٣ این قضیه جامعتر بررسی شده است :

« نمونه بارزی از دقت گردآوران و اهتمام وافر ایشان به کار بزرگی که تعهد کرده بودند، داستان آیه رجم و عمر بن خطاب است. با اینکه می دانستند که رجم از فرایض است و رسول خدا آن را اجراء کرده و پس از آن نیز جاری شد،و عمر خود رکن اساسی این جمع بود، ولی چون شهادت یکنفر به تنهایی قابل قبول نبود، آنچه را عمر به نام آیه رجم عرضه کرد، از او نپذیرفتند. حتی بعدها به هنگام خلافت، وقتی عمر از منی به مدینه وارد شد، خطبه ای برای مردم خواند و در آن، درباره رجم سخن گفت. روایت مشهوری است که گفت : «اگر از این اتهام نمی ترسیدم که چیزی در قرآن افزوده ام، آیه رجم را در قرآن می افزودم». این حکم در کتاب مقدس نیز بوده و شکی نیست که تصور شود در زمان رسول خدا هم اجراء شده است، چرا که در قرآن مجید (٩٠:۶) احکام قدیم الهی تا به فرمان قرآن نسخ نشده معتبر و مجاز شناخته شده است. اما از خود عمر گفته اند که می گفت: « ما در احکام خدا فرمان رجم را می خواندیم و از پیغمبر خدا می خواستیم که اگر ممکن است، این حکم در قرآن جای بگیرد ، اما او نخواست ». پس عمر خود قطع نداشته که آن آیه قرآن باشد. در همان روایت مشهور هم گفته که اگر نمی ترسیدم مردم بگویند چیزی به قرآن افزوده، آنرا در قرآن می نوشتم. اگر او علم داشت و یقین می داشت که آن عبارت آیه قرآن است، از چه چیز می ترسید؟ پس او قطع و یقین نداشته و علی (ع) یقین داشت که جزء آیات قرآنی نیست و در اجرای حد بر شراحه همدانیه فرمود به سنت رجم می کنم. خود عبارت را ملاحظه کنید از صد فرسنگی فریاد دارد که چنین نیست : 

« الشیخ و الشیخه اذا زنیا فارجموهما البته، نکالا من الله، والله عزیز حکیم 

پیرمرد و پیرزنی که زنا کنند، البته رجمشان کنید، عقوبتی است از خدا، و خدوند عزیز حکیم است. »

سیاق عبارت با آیات قرآنی تناسبی ندارد. در هیچ کجای قرآن جمله ای که با «اذا» شروع شود خبر مبتدا قرار نگرفته است و کلمه «البته» به هیچ صیغه ای به قرآن نیامده و ضعفی در عبارت به چشم می زند که از حد سخنی متوسط نیز پایین تر می نماید. بالاخره با همه اصرارها، این عبارت به عنوان آیتی از قرآن شرف قبول نیافت»

 قبل از آنکه به موضوع اصلی که استناد دو کلام مشابه به دو نفر مختلف با دو جایگاه خاص و مهم یعنی عمر و امام صادق بپردازم چند نکته در مورد سخن آقای رامیار بگویم:

۱- نویسنده در ابتدا با قطعیت به فریضه بودن رجم با استناد آن به سنت اشاره می کند اما بعد با یک عقب نشینی روبرو می شویم آنگاه که در راستای تطبیق آن با قرآن گام برمی دارد و با استناد به آیه 90 سوره انعام سعی در توجیه رجم دارد. این آیه مطابق منظوری که نویسنده می خواهد آن را پایه استدلالش کند نیست. من ترجمه آیات 89 تا 93 انعام را می آورم: 

« آنان کسانى بودند که کتاب و داورى و نبوت بدیشان دادیم و اگر اینان [=مشرکان] بدان کفر ورزند بى‏گمان گروهى [دیگر] را بر آن گماریم که بدان کافر نباشند(۸۹)اینان کسانى هستند که خدا هدایتشان کرده است پس به هدایت آنان اقتدا کن بگو من از شما هیچ مزدى بر این [رسالت] نمى‏طلبم این [قرآن] جز تذکرى براى جهانیان نیست(۹۰) و آنگاه که [یهودیان] گفتند خدا چیزى بر بشرى نازل نکرده بزرگى خدا را چنانکه باید نشناختند بگو چه کسى آن کتابى را که موسى آورده است نازل کرده [همان کتابى که] براى مردم روشنایى و رهنمود است [و] آن را به صورت طومارها درمى‏آورید [آنچه را] از آن [مى‏خواهید] آشکار و بسیارى را پنهان مى‏کنید در صورتى که چیزى که نه شما مى‏دانستید و نه پدرانتان [به وسیله آن] به شما آموخته شد بگو خدا [همه را فرستاده] آنگاه بگذار تا در ژرفاى [باطل] خود به بازى [سرگرم] شوند(۹۱) و این خجسته‏کتابى است که ما آن را فرو فرستادیم [و] کتابهایى را که پیش از آن آمده تصدیق مى‏کند و براى اینکه [مردم]ام‏القرى [=مکه] و کسانى را که پیرامون آنند هشدار دهى و کسانى که به آخرت ایمان مى‏آورند به آن [قرآن نیز] ایمان مى‏آورند و آنان بر نمازهاى خود مراقبت مى‏کنند(۹۲) و کیست‏ستمکارتر از آن کس که بر خدا دروغ مى‏بندد یا مى‏گوید به من وحى شده در حالى که چیزى به او وحى نشده باشد و آن کس که مى‏گوید به زودى نظیر آنچه را خدا نازل کرده است نازل مى‏کنم و کاش ستمکاران را در گردابهاى مرگ مى‏دیدى که فرشتگان [به سوى آنان] دستهایشان را گشوده‏اند [و نهیب مى‏زنند] جانهایتان را بیرون دهید امروز به [سزاى] آنچه بناحق بر خدا دروغ مى‏بستید و در برابر آیات او تکبر مى‏کردید به عذاب خوارکننده کیفر مى‏یابید(۹۳) »

همانطور که می بینید از این آیه ها معنایی که نویسنده گفته است برداشت نمی شود. حال اگر هم این گفته نویسنده را بدون این استناد بپذیریم اشکال اساسی دیگری به وجود می آید و آن اینکه از قطعی بودن وجود سنگسار در کتابهای پیامبران پیش از محمد سخن می راند. آیا مرجع سخن او کتاب مقدس تحریف شده فعلی است یا کتاب مقدس در زمان پیامبر؟ مگر آن زمان تورات خالی از تحریف بود؟ نویسنده به تحریف شدن کتاب مقدس توجهی نکرده است و رجم را با قطعیت جزء احکام قدیمی الهی پنداشته است.

اما برگردیم به موضوع اصلی بحث.

مطالبی که نقل قول شد بازگو کننده تلاشی است که عمر برای تثبیت سنگسار کرده است. حتی ممکن است این استناد به عمر هم جعلی باشد پس برای اینکه عمومیت بحث خدشه دار نشود من به تفکری که پشت این تلاش است می پردازم خواه از عمر باشد یا دیگری. این فرد در بستری قرار داشته است که سنت را کافی نمی دیده است یا آن را دستخوش فراموشی می دانسته است یا سنت را دائمی نمی دیده است و یا آنکه اصلا سنتی در کار نبوده است و یا بدون آنکه پایه قرآنی محکمی برای آن پیدا کند نمی توانسته آن را صرفا تحت عنوان سنت رواج دهد. در این تفکر قرآن هنوز محوریت دارد و همه احکام باید منبعث از آن باشد. پس احتمال اینکه این حرف از عمر یا کسی هم دوره او باشد زیاد است یعنی دوره ای که گسستگی بین قرآن و سنت هنوز خیلی عمیق نشده بود. این نکته هم باید مد نظر باشد که عمر بارها مطابق کتابهای حدیث اهل سنت بارها بر این امر یعنی سنگسار تاکید کرده است.

به نظر می رسد این از تلاشهای اولیه برای انحراف اسلام بوده است. تلاشی برای تغییر قرآن اما این تلاش به نتیجه ای نمی رسد. این تلاش به شکلی بوده است که همزمان می بینیم هم از عمر و هم از امام صادق نقل شده است. بسیار جالب است که می بینیم این دست تحریف توانسته است مرزهای شیعه و سنی را طی کند و از هر دو بخش یک سخن را بیان کند. این در صورتی می توانسته است اتفاق بیفتد که اختلافات اصلی مبتنی بر حق فراموش شود و صرفا اختلافات صوری باقی بماند و به اصطلاح جنگ زرگری یعنی از درون شبیه هم و از بیرون دشمن هم.

با اینکه این روش یعنی تحریف اسلام توسط تحریف قرآن نتیجه ای که می خواست نگرفت اما به شکلی دیگر خود را وارد کرد. از راه جدا کردن و قرآن از سنت و ایجاد شکاف بین این دو. یعنی مهجور کردن قرآن و خنثی کردن آن تا بتوان هر گونه تحریف را به بتوان به اسم سنت وارد اسلام کرد. در این روش این اصل فراموش شده است که سنتی که مبتنی بر قرآن نیست قابل قبول نیست و جعلی است. برای اینکه این اصل بی اثر شود قرآن را مبهم و غیر قابل فهم جلوه دادند و فهم آن را منحصر به گروهی خاص کردند. مبهم معرفی کردن قرآن این امکان را می دهد که گفته شود قرآن اصول راهنمای روشنی ندارد یا اینکه در زمینه های بسیاری فاقد آن است که بتوان به وسیله آن سنت را فهمید و سنجید پس باید به سنت رجوع کرد سنتی که خالی از تحریف نیست و معیار دقیقی برای شناسایی این تحریف وجود ندارد. چون علم رجال هم که به عنوان معیار معرفی می شود شخص محور و برون متنی است یعنی مبتنی بر اصل غلط شناخت حق به شخص است و برون متنی بدان معنا که به محتوای سنت و تطبیق پذیری آن با اصول راهمای قرآن توجهی ندارد.

ادامه دارد ...


 
سنت های حسنه، سنت های خبیثه
ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٧  

خارج شدن از حصار بسته شخص محوری - به معنای سنجش حق به شخص - ما را وارد فضایی گسترده می کند. یک از اولین چیزهایی که در این فضا به چشم می خورد سنت ها هستند. سنت های حسنه و سنت هاس خبیثه.

سنت در اینجا به معنای رایجی نیست که در مقابل مدرنیته قرار می گیرد بلکه به معنای لفظی آن است که آیین هم در فارسی ترجمه می شود.

سنتها یا آیینها، بینشها و روشها و اصول راهنمای فکری و عملی هستند که در زمانی توسط شخص یا اشخاصی به وجود می آید. این سنتها لزوما با مرگ به وجود آورندگان آن از بین نمی رود و توسط انسانهای دیگر به حیات خود ادامه می دهد.

ادامه حیات این سنتها خود به خودی و به اصطلاح جبری نیست و براساس انتخاب دیگر انسانها است حال این انتخاب می تواند بر اساس بینش باشد یا بر اساس تقلید.

سنتهای دیگری هم هستند که ریشه در ذات هستی دارند که از آنها به سنت های الهی تعبیر می شود چون سنت اجل،سنت ابتلا (آزمایش).

در مجموع سنت های انسانی این ویژگیها را دارا هستند:

١- سنتها توسط یک انسان یا گروهی از انسانها به وجود می آید: البته اگر دقیقتر نگاه کنیم باید بگوییم ممکن است ایده اولیه ایجاد یک سنت توسط یک نفر باشد اما برای آنکه به شکلی درآید که ادامه حیات پیدا کند حضور دیگر افراد هم لازم است. البته اینکه رابطه این گروه از انسانها برای به وجود آوردن یک سنت چگونه است به ازای هر سنت متفاوت است اما به عنوان مثال می توان از رابطه ترس در سنت های خبیثه به عنوان یک از آنها و از مهمترین آنها نام برد.

٢- سنتها لزوما با مرگ ایجاد کنندگانش از بین نمی رود و می تواند به حیات خود ادامه دهد.

٣- سنتها توسط انسانهای دیگر با اختیار تداوم می یابد. این انتخاب یا بر اساس بینش است یا بر اساس تقلید است یا ترس.

۴- وظیفه انسانها در مرحله اول شناخت سنتهاست  و در مرحله بعد ایجاد و تقویت سنتهای حسنه و تضعیف و از بین بردن سنتهای خبیثه.

۵- راز ماندگاری نام اشخاص به خاطر سنتهایی است که پایه گذاری کرده اند یا در تقویت آن کوشیده اند که بعد از مرگشان تداوم پیدا کرده است.

اگر با این معیار و با این نگاه به تاریخ و اجتماع نگاه کنیم به حقایقی پی می بریم که روشن در جلوی چشممان بود ولی شخص محوری ما مانع دیدن آن می شد.

اینکه چرا هنوز از افرادی مانند محمد و علی و حسن و حسین هنوز یادی است به خاطر سنتهای حسنه ای است که پایه گذاری کرده اند - و البته به زعم افرادی سنتهای خبیثه - . محمد چون پیامبران پیش از خود سنت توحید را احیا کرد و تلاش برای نابودی بت ها را به عنوان سنت از خودش به جای گذاشت.علی، عدالت را به اجرا گذاشت و با سنت خبیثه تفکیک حقیقت و مصلحت و گرفتن جانب مصلحت در مقابل حقیقت مبارزه کرد و نشان داد مصلحت چیزی جز عمل به حقیقت نیست و این سنت را در جهان باقی گذاشت. حسین سنت زورناپذیری را به جا گذاشت و اینکه زندگی در اسارت شایسته انسان نیست. حسن سنت ابتلا (آزمایش) را به عنوانی سنتی الهی در روابط انسانی به نمایش گذاشت. مردم - به علت های گوناگون چون طمع و جهل و سردرگمی - رو به معاویه آوردند و او سنت ابتلا را به کار برد تا مردم هم به حال خود آگاه گردند و هم معاویه در این آزمایش خودش را نشان دهد که سربلند از این آزمایش بیرون نیامد.

و کسانی هم به خاطر سنت های خبیثه ای که به جای گذاشته اند در ذهن ها مانده اند.

تداوم سنت های خبیثه با تغییر چهره ممکن است. این سنت ها خود را حسنه نمایش می دهند. به طور کلی بدها خود را خوب نمایش می دهند تا بمانند. بد نمی تواند صادق باشد چون صداقت خوب است و بد دروغ می گوید و خود را خوب نشان می دهد. این نشان دهنده عدم ثنویت است که سپاه خوبها را در مقابل سپاه بدها می گذارد. تعبیر دقیقتر همان است که در قرآن در مورد حق و باطل آمده است که باطل چون کف روی آب است و حیات مستقل ندارد. همینطور جایگاه شیطان در قرآن که صرفا وسوسه گر است و سلطه ای بر انسانها ندارد و دلیل گمراهی انسانها فقط و فقط تبعیت مبتنی بر اختیار از او است بدون آنکه شیاطین بتوانند سلطه ای بر او داشته باشند.

تداوم سنتهای خبیثه معمولا بر اساس جهل است یعنی گروهی آن را خوب می پندارند و با عمل به آن یا تایید آن و یا سکوت در برابر آن به حیات آن ادامه می دهند و یک علت آن هم غفلت که یکی از علتهایش شخص محوری است.

مثلا نگاه کنید در حکومت فعلی ایران با آنکه مخالفت خود را با محمدرضا شاه و رضا شاه نشان می دهد اما بسیاری از سنتهای خبیثه ای که آنها پایه گذاری کرده اند ادامه می دهد. نمونه زیاد است مثلا سیستمهای اداری که در اواخر قاجار تاسیس شد و در زمان رضاشاه گسترده شد بعد از انقلاب بیشتر هم شد.

و اینکه قوانین انقلاب سفید محمد زضا شاه مثل دولتی کردن مراتع و جنگلها به قوه خود باقی ماند.

یا اینکه وزارت اطلاعات و دیگر واحدهای اطلاعاتی که در زمان محمد رضا شاه تاسیس شد ، به حیات خود ادامه داد.

یا سنت سانسور مطبوعات که از زمان رضاشاه آغاز شده بود اکنون تقویت مضاعف پیدا کرده است.

یا سنت سربازگیری اجباری رضاشاهی بعد از انقلاب خودش را به شکل خدمت مقدس! سربازی نشان داد.

و بسیار دیگر از سنتهای خبیثه که بسیار پیش تر به وجود آمده بود و اکنون هم حیات دارد.

و یا سنتهای خبیثه ای که خود را در فقه وارد کرده بود و در زمان ما به ظهور رسید و چهره خود را نمایش داد مثل سنت کشتن مرتد و در واقع غافل شدن از سنت لا اکراه که توسط قرآن بیان شده بود یا سنت ایجاد دوگانگی و تفکیک بین اصول و فروع دین یا سنت تقلید به شکلی که هست.یا سنت هایی که بعد از انقلاب تاسیس شد و هنوز به حیاتش ادامه می دهد مثل به وجود آمدن مجموعه جرمهایی تحت عنوان فساد فی الارض.

به هر حال مد نظر داشتن این موضوع نگاه ما را وسیعتر می کند و راه رسیدن به حقیقت را هموارتر.


 
آیا فریاد رسی در این کشور هست؟
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ آبان ،۱۳۸٧  

کانون زنان ایرانی :خانواده دکتر زهرا بنی یعقوب پس از گذشت یکسال از مرگ مشکوک فرزندشان در بازداشتگاه امر به معروف و نهی از منکر همدان با نوشتن نامه ای خطاب به مردم ایران بویژه فعالان حقوق بشر ،روند پیگیری های خود را شرح داده اند و دست یاری به سوی آنها دراز کرده اند.خانواده دکتر زهرا در نامه خود نوشته اند :" متاسفانه تاکنون پرونده مرگ فرزندمان به نقطه روشنی نرسیده است و متهمان همچنان آزاد هستند و مجازاتی برای آنها در نظر گرفته نشده است و هیچ کس پاسخ مشخصی به ما نمی دهد."

متن کامل این نامه که از سوی خانواده زهرا بنی یعقوب در اختیار کانون زنان ایرانی گذاشته شده است ،به این شرح است :

به نام خدا

مردم آگاه ایران ،بویژه فعالان حقوق بشر

بیش از یکسال از مرگ مشکوک فرزند دلبندمان دکتر زهرا بنی یعقوب در بازداشتگاه امر به معروف و نهی از منکر همدان می گذرد.در این مدت تلاش فراوانی از سوی ما ، وکلای مدافع پرونده ، فعالان حقوق بشر و حقوق زنان و روزنامه نگاران مستقل برای کشف حقیقت صورت گرفته اما متاسفانه تاکنون پرونده به نقطه روشنی نرسیده است و متهمان همچنان آزاد هستند و مجازاتی برای آنها در نظر گرفته نشده است.هیچ کس پاسخ مشخصی به ما نمی دهد.به همین دلیل با مروری بر پرونده دخترمان از شما یاری می خواهیم و جمله تامل برانگیز یک هزار دانشجوی پزشکی را که چند روز قبل با ارسال توماری برای رییس قوه قضائیه نسبت به چگونگی روند رسیدگی به این پرونده اعتراض کردند ، یاد آوری می کنیم :"این اتفاق می توانست و می تواند برای هرکدام از فرزندان ایران زمین روی دهد."

فرزند ما ، دکتر زهرا بنی یعقوب دانش آموخته دبیرستان تیزهوشان ،نفر 23 آزمون سراسری دانشگاهها و فارغ التحصیل دانشگاه علوم پزشکی تهران از حدود هشت ماه قبل از مرگش ، در مناطق محرم همدان و کردستان در حال طبابت بود . او به خاطر پدرش که زندانی سیاسی رژیم شاه بود ، از طرح خدمت اجباری پزشکان معافیت داشت و حضورش در این مناطق محروم کاملا داوطلبانه بود .

زهرا ی 27 ساله ما ،روز جمعه 20 مهرماه 86 ساعت 10 صبح در پارکی در شهر همدان به همراه نامزدش توسط ماموران ستاد امر به معروف دستگیر شد . مسوولان این ستاد بیش از 24 ساعت ما را در جریان بازداشت دخترمان قرار ندادند . چرا که بازداشت او را از اختیارات قانونی خود می دانستند .

ساعت 11 صبح روز شنبه سرهنگ "ق" با لحنی توهین آمیز با ما تماس گرفت و ضمن بیان اجمالی ماجرای بازداشت ، به پدر زهرا گفت که فردا به همدان بیایید . پدر می پرسد:" چرا فردا ؟ من می توانم امشب خود را به همدان برسانم ". او با اصرار زیاد از سرهنگ "ق" می خواهد که با دخترش صحبت کند که اجازه نمی دهد .

به گفته قاضی ، روز دوم بازداشت ، زهرا که از تماس ستاد با خانواده اش بی خبر است ، دائم خواهش می کند که اجازه دهند یک تلفن کوتاه به خانواده اش بزند تا برای آزادی اش به همدان بیایند . ( از صحبت های قاضی در روز دوم )

سرانجام حدود ساعت پنج بعد از ظهر و با دستور قاضی اجازه صادر می شود که زهرا با ما تماس بگیرد . پدر و مادر در راه هستند و نمی تواند با آنها تماس بگیرد . به برادرش ، رحیم ، تلفن می زند و با توجه به اشکال در خط موبایل در منطقه ای که برادر حضور داشت ، تماس تلفنی به بیش ازچند کلمه نمی رسد . پس با محل کار خود تماس می گیرد و تقاضای دو روز مرخصی می کند تا بیمارانش با درهای بسته درمانگاه مواجه نشوند .

تلاش برادر برای تماس دوباره نهایتا به این ختم می شود که برای صحبت با خواهرش باید تا ساعت 9 شب صبر کند .

ساعت حدود هشت و نیم شب بود . موبایل برادر زنگ می خورد که پیش شماره همدان را می بیند . این بار تماس چند دقیقه طول می کشد . برادر در گفت و گو با زهرا احساس می کند وضعیت روحی زهرا در شرایط خوبی است . او در جواب این سوال برادر که می پرسد تو را اذیت نکرده اند ، می شنود" نه" و بلافاصله می گوید:" کسی بالای سرم ایستاده است ."

برادر به زهرا اطمینان می دهد که پدر با پول نقد و سند در راه همدان است و حدود یک ساعت دیگر به آنجا می رسد . تماس تلفنی با "خداحافظ آبجی جان" و خداحافظ داداش" به پایان می رسد .

بعد از این تماس دقیقا چه اتفاقی افتاده ، معلوم نیست . و غیر از اعضای ستاد امر به معروف ،فقط خدا می داند . پدر و مادر زهرا ساعت 10 شب به همدان می رسند . در جلوی بازداشتگاه با عجیب ترین توهین ها مواجه می شوند . یکی از اعضای ستاد به پدر زهرا می گوید از نظرما دختر تو صلاحیت پزشک بودن در این مملکت را ندارد . این فرد یک هفته پس از خاکسپاری زهرای عزیزمان ، با خانواده عزادار ما تماس گرفت و با انواع تهدیدها از ما خواست که پرونده را پیگیری نکنیم . ( اسم این فرد حتی در بین متهمین وجود ندارد . ما از او به این دلیل نیز که خانواده ما را تهدید کرده ، شکایت کرد ه ایم اما دریغ از یک احضار و بازجویی کوچک که در باره اش صورت گرفته باشد . )

پدر زهرا هنوز از یاد نبرده است که سرهنگ" ق" رییس ستاد امر به معورف همدان چند ساعت پس از وقوع این فاجعه با خنده با او روبرو شد و گفت :"برای پیگیری وضع دخرت به آگاهی برو ،نه !برو دادسرا ،نه !بهتر است بروی پزشک قانونی."رییس ستادامر به معروف به خاطر مرگ تلخی که در حوزه تحت نظارتش اتفاق افتاده بود ،کمترین نگرانی ،اضطراب و یا ناراحتی نداشت.

اورژانس منطقه ، پس از معاینه جسد زهرا در ساعت نه و نیم شب ، عنوان می کند که او قبل از ساعت هشت شب فوت کرده است . ما بارها و در جریان بازپرسی به این گزارش دروغ اعتراض کردیم . اگر او ساعت هشت شب فوت کرده چگونه می توانسته در ساعت هشت و نیم شب با برادرش صحبت کرده باشد . آنها از ما پرسیدند که چه مدرکی برای اثبات این ادعای خود دارید ؟ ما در پاسخ گفته ایم غیر از شش نفری که در کنار برادر زهراشاهد مکالمه بودند ، می توانید پرینت مکالمه های تلفن همراه برادرش را بگیرید تا معلوم شود کی و از کجا با او تماس گرفته شده است . اما چهار ماه طول کشید تا این پرینت را دراختیار ما بگذارند . ( چرا چهار ماه ؟ کسی به این سوال ما نیزجواب نداده است .) در این پرینت نه تنها خبری از مکالمه ساعت هشت و نیم شب زهرا با برادرش نیست ، بلکه ساعت تماس ها هم به هم ریخته و نامرتب است . به عنوان مثال تماس ساعت 5 بعد از ظهر پس از تماس ساعت 6 ثبت شده است . از نظر ما این دستکاری در اسنادی است که می توانست به حقیقت ماجرا کمک کند .

پس از انتقال جسد زهرا به پزشکی قانونی ، آنها ساعت مرگ را 9 صبح روز شنبه اعلام می کنند . در حالیکه ساعت 5 بعد از ظهر و هشت و نیم شب با برادرش صحبت کرده و حدود ساعت 5 بعد از ظهر همان روز هم یک قاضی او را دیده و با او صحبت کرده است . بر اساس گزارش پزشک قانونی دو کبودی روی پاها ی زهرا مشاهده شده است . کبودی روی ساق پا ی چپ و کبودی روی ران پای راست . اما به علل احتمالی این کبودی ها اشاره ای نشده است . آنها ادعا می کنند زهرا خودش را در اتاقی که زندانی بوده با پارچه های تبلیغاتی حلق آویز کرده است . اما توجه نمی کنند آیا کسی می تواند در فاصله یک و نیم متری اتاق رئیس بازداشتگاه در حالی که در اتاق بسته است ، خود را از چارچوب همان در بسته حلق اویز کند و هیچ صدایی هم از او شنیده نشود ؟ به نظر ما دست اندر کاران پرونده به تناقض های دیگری هم که در این پرونده وجود دارد ، توجه نمی کنند . عجیب تر آنکه پزشکی قانونی به خونی که از بینی و گوش زهرا بیرون آمده ، هم توجهی نکردند و در هیچ کدام از گزارش هایشان به آن اشاره نکرده اند .

دو -سه روز پس از مرگ دلخراش فرزندمان ،یکی از معاونان استانداری همدان با پدر زهرا دیدار کرد و به او گفت :"دیروز در شورای تامین استان حرف از شما بود که جزو زندانیان سیاسی زمان شاه هستید و زحمت های زیادی برای پیروزی انقلاب کشیده اید .ما مشکلات زیادی داریم. دانشجویان پزشکی به خاطر این حادثه هم اکنون در اعتصاب هستند .رادیوهای خارجی در این باره در حال سمپاشی هستند ،انتخابات مجلس هم نزدیک است .خواهش ما از شما این است که حتی به اقوام خودتان هم نگویید که فرزندتان در ستاد امر به معروف فوت کرده است.مثلا بگویید تصادف کرده و یا دچار ایست قلبی شده است. "

این فقط نمونه ای کوچک از برخورد یکی از مسوولانی است که به جای دادخواهی از خون به نا حق ریخته شده زهرا ما را توصیه به دروغ گفتن در باره مرگ دخترمان کرده است.از این مسوولین می پرسیم که آیا هرگز در باره برخورد امام علی (ع) با مدیران خلافکار خود چیزی نخوانده و یا نشنیده اند ؟.آیا از یاد برده اند که امام علی به خاطر ظلمی که بر زن یهودی توسط کارگزارانش رفته بود ،خون گریست؟

در زمانی که پیکر پاک فرزند عزیزمان را دفن می کردیم ، از بینی و گوش او خون جاری بود که هم ما و هم حاضران را منقلب کرد . ما با چند پزشک متخصص تماس گرفتیم که همگی گفته اند کسی که حلق آویز شده باشد به هیچ وجه گوش و بینی اش خون ریزی نمی کند و این از نشانه های ضربه مغزی است .

بنابراین خانواده تقاضای نبش قبر را برای بررسی احتمالی ضربه مغزی داد که جواب نامه پنج ماه بعد آمد . البته ما با توجه به وضعیت روحی و جسمی مادر زهرا از این کار منصرف شدیم . به ویژه که پزشکان متخصص گفته بودند پس از پنج ماه آثار جرم تا حد زیادی ازمیان می رود و شناسایی را مشکل می کند . ما با توجه به تناقضات متعددی که در پرونده بود و همچنین احتمال حمایت از متهمین ، این موارد را به رئیس قوه قضائیه اطلاع دادیم و درخواست کردیم پرونده به تهران منتقل شود . در نهایت در اسفند 86 موفق شدیم ، موافقت اقای شاهرودی و دیوانعالی کشور را برای این کار بگیریم .ده روزبعد برای پیگیری سرنوشت پرونده دخترمان به تهران ، بارها و بارها به دادسراهای مختلف مراجعه کردیم . آنها هر بار حرفی می زدند ، چند بار هم گفتند که پرونده در تهران است . اما نمی توانیم بگوئیم در کدام شعبه و کدام دادگاه در حال بررسی است .

قاضی همدانی پرونده نیز یکبار در صحبت با پدر زهرا به او گفت که اگر وکلای مدافع پرونده (خانم شیرین عبادی و آقای عبدالفتاح سلطانی) را عوض کنید.ما برای به نتیجه رسیدن پرونده با شما همکاری خواهیم کرد.او به پدر زهرا گفت :"من برای شما خیلی زحمت کشیده ام و در این پرونده ده مورد تخلف از اعضای ستاد امر به معروف گرفته ام."

او چند ماه بعد از پدر زهرا خواست:" به اتفاق وکلا به همدان بیایید و بنشینید با متهمان گفت و گو و موضوع را حل و فصل کنید."

قاضی همدانی آنچنان در باره حل و فصل پرونده با ما سخن می گفت که انگار در باره یک دعوای کوچک و شخصی -خانوادگی حرف می زند.

سرانجام در تیرماه 87 ، یعنی چهار ماه بعد از این که قرار بود پرونده در تهران بررسی شود ، دادگاه همدان بدون توجه به رای دیوان عالی کشور ، تمامی متهمین را با نوشتن این جمله " که اصولا جرمی اتفاق نیافتاده که بتوان در باره آن رای صادر کرد " ، از همه اتهامات مبرا کرد . باز پرس پرونده در شرایطی این حکم را صادر کرده بود که در خلاصه پرونده ای که به امضای خودشان رسیده ، هشت مورد تخلف از جمله دستکاری در پرونده برای افزایش مدت بازداشت و... به چشم می خورد و این تخلف نیز مورد اعتراض قاضی کشیک قرار گرفته بود .

با اعتراض ما و با توجه به رای دیوان عالی کشور ، سرانجام پرونده به تهران منتقل شد . پرونده فعلا در تهران است و ما به عنوان خانواده زهرا همچنان به دنبال بررسی دقیق صحنه هستیم که ایا اصولا امکان این اتفاق به آن شکل که عنوان شده وجود دارد یا نه؟

اما هیچ کدام از مسوولان و دست اندرکاران پرونده پاسخ مشخصی به ما نمی دهند.آیا در این کشور فریادرسی برای پیگیری و شناسایی دلایل و مقصران مرگ مظلومانه فرزند ما که می توانست برای خود ،خانواده و جامعه اش مفید وجود ندارد؟ آیا فریاد رسی در این کشور هست که داد فرزندمان را بستاند؟

خانواده داغدار دکتر زهرا بنی یعقوب

***

عکس از :آرش عاشوری نیا


 
قدرت زدگی - چند نکته
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آبان ،۱۳۸٧  

این متن حاوی نکاتی است که در هنگام خواندن مقاله قدرت زدگی نوشته احسان پشت مشهدی در نشریه قلم متعلق به دفتر مطالعات فرهنگی دانشگاه شریف به ذهنم رسیده است.

------------------------------------------------------ 

مطلب بسیار مفیدی بود به خصوص در شرایط فعلی ما. قدمی برای شناسایی بندهایی که دست و پای خودمان و ذهنمان را بسته است و شناسایی مهمترین مرحله برای پاره کردن این بندهاست. لازم دیدم برای تکمیل و تصحیح این بحث چیزهایی که به ذهنم خطور کرده است بیان کنم تا در راستای همفکری ها این مفهوم به بالندگی لازم برسد.

در این مقاله "قدرت زدگی" مورد بحث قرار گرفته است با بار ارزشی منفی. تا اینجای قضیه مورد تایید من هم است و گمان هم نکنم کسی خلاف آن را فکر کند وقتی به مفهوم آن پی ببرد. مشکل وقتی آغاز می شود که جایگاه "قدرت" مشخص نمی شود و حتی گاهی هم به آن بار ارزشی مثبت داده می شود مثلا آن قسمتی که در مورد علم از بیکن نقل قول شده بود.

برای شروع بحث به نکته اساسی که در ذهنم است اشاره می کنم و آن قدرت زده بودن دو طرف است. یعنی اینگونه نیست که فقط رعیت قدرت زده باشد - چیزی که مقاله حول محور آن می گردد - بلکه از سوی دیگر پادشاه هم قدرت زده است و اسیر دام آن.

گفته شده : "آدم «قدرت‌زده» راضی نیست و در خود نمی‌بیند که مدارج بالای قدرت را طی کند و بر علیه قدرتمندان بشورد و خود را حاکم بر سرنوشت خویش کند.". از دید من کسی هم که بخواهد مدارج قدرت را طی کند، قدرت زده است و در ضمن شوریدن بر علیه قدرتمندان و حاکم سرنوشت خود شدن نیز لزوما از مسیر قدرت زده طی مدارج قدرت نمی گذرد.

وقتی به این مقاله فکر می کردم آیه ای از قرآن به ذهنم رسید که مفهومی که بیان کردم از این آیات گرفته ام:

« و همگى در برابر خدا ظاهر مى‏شوند پس ناتوانان(مستضعفین) به گردنکشان(مستکبرین) مى‏گویند ما پیروان شما بودیم آیا چیزى از عذاب خدا را از ما دور مى‏کنید مى‏گویند اگر خدا ما را هدایت کرده بود قطعا شما را هدایت مى‏کردیم چه بى‏تابى کنیم چه صبر نماییم براى ما یکسان است ما را راه گریزى نیست (21) و چون کار از کار گذشت [و داورى صورت گرفت] شیطان مى‏گوید در حقیقت‏خدا به شما وعده داد وعده راست و من به شما وعده دادم و با شما خلاف کردم و مرا بر شما هیچ تسلطى نبود جز اینکه شما را دعوت کردم و اجابتم نمودید پس مرا ملامت نکنید و خود را ملامت کنید من فریادرس شما نیستم و شما هم فریادرس من نیستید من به آنچه پیش از این مرا [در کار خدا] شریک مى‏دانستید کافرم آرى ستمکاران عذابى پردرد خواهند داشت (22) » (ابراهیم)

« و بعضى روى به بعضى دیگر مى‏آورند [و] از یکدیگر مى‏پرسند(27) [و] مى‏گویند شما [ظاهرا] از در راستى با ما درمى‏آمدید [و خود را حق به جانب مى‏نمودید](28) [متهمان] مى‏گویند [نه] بلکه با ایمان نبودید (29) و ما را بر شما هیچ تسلطى نبود بلکه خودتان سرکش بودید(30) پس فرمان پروردگارمان بر ما سزاوار آمد ما واقعا باید [عذاب را] بچشیم (31) و شما را گمراه کردیم زیرا خودمان گمراه بودیم (32) پس در حقیقت آنان در آن روز در عذاب شریک یکدیگرند (33) » (صافات)

 پادشاه (مستکبر) در همان ورطه ای گرفتار است که رعیت (مستضعف) گرفتار آن است. به ظاهر یکی مسلط است و صاحب قدرت و دیگری زیر سلطه و مقهور قدرت و حتی قدرت زده یعنی راضی به زیر سلطه بودن. اما در اصل هر دو مقهور قدرتند. هر دو قدرت زده اند به معنای راضی شدن به این رابطه سلطه. حال اینکه چه کسی سلطه گر است و چه کسی زیر سلطه در درجه دوم اهمیت است. مهم این است که ما چگونه از این رابطه خارج شویم. رابطه ای که هر دو طرف را به نابودی می کشاند و هر دو طرف را در «عذاب مشترک» قرار می دهد.

حال برگردیم به قسمتی از مقاله در مورد علم به نقل از بیکن : " «بیکن» پدر علم جدید در جمله‌ای دوران‌ساز اعلام کرد که «دانش قدرت است»، دانش جدید، ابزاری است برای قدرت، اصلاً نوعی قدرت محسوب می‌شود. آدمی باید چنان در خود احساس قدرت کند که خود را برتر از طبیعت داند و برای کشف سرّ آن بکوشد تا بتواند حاکم و مالک طبیعت بی‌جان گردد. اما انسان قدرت‌زده  چنان نقطه آمال و آرزوهای او کوتاه است که فقط چشم به اندک روزی رسیده از قدرت، می‌دوزد و چندان سر تغییر اوضاع را ندارد و اصلاً خود را به حساب نمی‌آورد و برای خودش حق و حقوق و قدرت قائل نیست.چنین شخصی آیا می‌تواند به علم دست یابد؟ "

بیکن در اشتباه بود چون قدرت، چشم انسان را کور می کند و چشم کور نمی تواند دانش را کسب کند. دانش احتیاج به چشم بینا و گوش شنوا دارد. شناخت هر چیز بر اساس همدلی با آن صورت می گیرد نه با برقرار کردن رابطه قوا با آن. برای شناخت طبیعت هم باید با آن همدلی کرد. خود را در رابطه قوا قرار دادن با طبیعت چه در مقام زیر سلطه و چه در مقام سلطه گر ما را به شناخت طبیعت رهنمون نمی کند. شاید این همه تخریب طبیعت در دوران ما ناشی از این طرز فکری باشد که بیکن آن را بیان کرده است.


 
حکومت ترس
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ،۱۳۸٧  

دوستی می گفت سپاه شام فقط در ذهن کوفیها وجود داشت. وقتی مسلم بن عقیل با کوفیان، مقر ابن زیاد را محاصره کرده بودند و چیزی به نابودی این گروه - که به راستی قدرت زیادی نداشت - نمانده بود شایعه ای پخش شد مبنی بر اینکه سپاهی عظیم از شام در حال حرکت به سوی کوفه است. این سپاه عظیم ذهنی، ترس را بر مردم کوفه حاکم کرد. هرکس به گوشه ای خزید و فقط مسلم بن عقیل ماند با هانی بن عروه و آن دو مظلومانه شهید شدند، در فضای حکومت ترس.

سرنوشت کوفه و کوفیان غم انگیز است. شهری که در بدو تاسیسش محل سربازان مسلمان بوده است و همه افرادی جنگجو. کسانی که آنقدر توانا بودند که آزادی که اسلام برای آنها ارمغان آورده بود حفظ کنند اما انحرافهایی که در آنها شکل گرفت آنها را تا جایی برد که از توهم حضور سپاه شام همه چیز را وانهادند. سپاه شام همان سپاهی بود که وجود واقعیش در جنگ صفین در حال شکست کامل از کوفیان بود.حال طوری شده است که وجود ذهنی اش کوفیان را به بند کشیده است بدون کوچکترین مقاومتی و کار را به جایی می رساند که خود کوفیان را بسیج می کند علیه حسین و خود کوفیان کشنده او می شوند و این نتیجه حکومت ترس است.

این مرا به یاد آیه ای از قرآن می کند که می گوید: « و از آنان کسى است که مى‏گوید مرا [در ماندن] اجازه ده و به فتنه‏ام مینداز هش‏دار که آنان خود به فتنه افتاده‏اند و بى‏تردید جهنم بر کافران احاطه دارد » (توبه -49). همان آیه ای که فاطمه در خطبه اش خطاب به اهالی مدینه می گوید، وقتی آنها دور علی را خالی کردند: «به گمان خود خواستید فتنه بر نخیزد،و خونى نریزد،اما در آتش فتنه فتادید.و آنچه کشتید بباد دادید.که دوزخ جاى کافرانست.و منزلگاه بدکاران.شما کجا؟و فتنه خواباندن کجا؟دروغ مى‏گوئید!و راهى جز راه حق مى‏پویید!و گرنه این کتاب خداست میان شما!نشانه‏هایش بى کم و کاست هویدا.و امر و نهى آن روشن و آشکارا.آیا داورى جز قرآن مى‏گیرید؟یا ستمکارانه گفته شیطان را مى‏پذیرید؟«کسیکه جز اسلام دینى پذیرد،روى رضاى پروردگار نبیند.و در آن جهان با زیانکاران نشیند» ».

ترس همان فتنه است. انسان از ترس یک خطر خیالی به دام یک خطر واقعی می افتد و در واقع هدف از ایجاد آن ترس، افتادن در این خطر واقعی بوده است و این است نحوه عملکرد حکومت ترس.

دوستی هندی داشتم که با او در مورد استعمار انگلیس در هند حرف می زدم. او می گفت یک شرکت(کمپانی هند شرقی) بر کل سرزمین هند حاکم شد بدون آنکه نیروی انسانی زیادی داشت. او سربازان هندی را به استخدام خود در آورد تا آنها را علیه دیگر هندیان به کار گیرد. اینگونه بود که او حاکم شد. یزید هم همین گونه حاکم شد وقتی کوفیان را بر علیه حسین کرد بدون آنکه واقعا سپاه شامی در کار باشد.

حکومت ترس هنوز هم است و همه ما دچار آن هستیم و شاید وقت آن باشد به آن آگاه شویم چون بزرگترین راه مبارزه با آن، آگاه شدن از آن و شناخت شیوه عملکردش است. حکومت ترس بیان کننده یک جنبه مهم از این حقیقت است که رابطه ای معناداری بین استبداد و استعمار وجود دارد. آنجا که استبداد داخلی- که هدف اصلی استعمار خارجی هم همین است - خودش را با ایجاد توهم قدرت استعمار خارجی حفظ می کند و انسانها از ترس افتادن در دام استعمار خارجی - که مثل استبداد داخلی بینش دقیقی به آن ندارند - در جهت تثبیت استبداد داخلی قدم برمی دارند و در واقع این ترس باعث می شود هم استبداد داخلی و هم استعمار خارجی - این دو دوست همیشگی تاریخ - حاکم شود و این است مفهوم حکومت ترس.  


 
رنج یک افغونی - لینا روزبه حیدری
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٧  

با تو به درد دل می نشینم
ای همسایه!
تا شاید
آن حس انسان دوستی و عدالت را
که بنامش
از قران آیه بر می گیری
و بخاطرش
با دنیا به مجادله بر می خیزی
بر من تلاوت کنی و خود را در آن بیابی
وقتی اشغالگری بیگانه کشورم را به غارت برد
وقتی چمن زار سبز شهرم به خون پدر و صد ها مثل او به لاله زاری مبدل گشت
وقتی بمن گفتند که خدا و رسولی نیست که ما زاده طبیعت ایم
وقتی قلم را بر دستم نهادند و ناخن هایم را دانه دانه کشیدند
تا خاکم را به نامشان امضا کنم
با اخرین رمق های مانده در تنم رها کردم
خانه و شهر و کشورم را
و با نفس های آخر تا خاک تو خزیدم
به تو پناه آوردم
که بیرقت با نام الله آراسته است و پیامت از مساوات ومهربانی
عدالت و تواضع
برادری و برابری
لبریز
به تو پناه آوردم تا شاید مردانگی مرا در برابر ظلم بستایی
و با مردانگی خودت فرصت زندگی بدون ذلت را به من ببخشایی
زبانت با زبانم آشناست
و مذهبت با اعتقادم هماهنگ
پنداشتم که برادر منی
پنداشتم که در خاک خدا
که من و تو آنرا با مرز تقیسم کرده ایم
به من قسمت کوچکی به سخاوت قلبت
به اجاره خواهی داد
و شریک دردهایم خواهی شد
تا روزی
که کشورم
آباد و آزاد گردد
وانگه
در افغانستانی بهتر
مهمانت خواهم کرد
بر دستانت بوسه خواهم فشاند
و ای برادر
از مهربانیت در اوج بیچارگیم
از دست گیریت در روز های نا امیدیم
با اشک و قلبی مملو از محبت
سپاسگذاری خواهم نمود
از فرط بی پناهی
به کشورت پناه آوردم
کودکی بودم که پایم با خاکت آشنا گشت
جوانیم را در کشورت گم کردم
زبانم را بفراموشی سپردم
"تشکر"هایم به "مرسی"
و "نان چاشت" ام به "نهار" مبدل گشت
شاعرم حافظ گردید و
از قابلی وچتنی و چای سبز
به زرشک پلو
و طعم شور خیار
و چای معطر سیاه
در پیاله های کمر باریک
با قند خشتی در کنار
عادت نمودم
در کشورت
بهترین و بدترین لحظه های زندگی را
به تجربه نشستم
پسرم در خاک تو چشم گشود و رضا نامیدمش
مادرم در بهشت رضای تو با دلی نا امید مدفون گردید
خواهرم با پسری از تبار تو عقد و نکاح بست و
در جنگ عراق برادرم
برای سربازانت نان پخت
صلوات فرستاد
و با افتخار عرق را از جبین زدوده و
بند سبز یا حسین را بر پیشانی گره زد
حال
پیریم را نیز در خاک تو
به تماشا نشسسته ام
سالهاست
که چنار وجودم
در گردباد حوادث خاک تو
به بید لرزانی مبدل گشته است
سالهاست
که نامم را بفراموشی سپرده ام و
لقب "مشدی"را بنامم گره زده اند
سالهاست که من دیگر آن کودکی نیستم
که با پای برهنه و قلبی مملو از وحشت برای سرپناهی
به تو پناه اورد
ولی تو
همان بی خبری هستی که بودی!
ولی تو
با آنکه فروغ چشمانم را با دوختن کفش هایت
با آنکه قوت دستانم را در غرس نهال در باغ هایت
با آنکه قامت استوارم را در بپا خواستن دیوار ها و ساختمان ها و خانه هایت
با آنکه صبر و تحمل ام را در شنیدن کنایه ها و کینه توزی هایت
به تباهی نشستم
هرگز برای لحظه ای
جرقه زود گذر انسان دوستی را
بر قلبت راه ندادی
هنوز هم
در فهرست تو"اوفغونی" ام و
در کتاب تو بیگانه
هنوز هم
مهربانی در قلبت برای مهاجری کوله بدوش
که چیزی بجز نجات از جنگ
از تو نمی خواست
که با دادن سالیان زندگیش
به همت و قوت دستانش
شهرت را آباد نمود
نیافته ای
و هنوز هم
با نفرتی سی ساله
احساساتم را ببازی میگیری
دروازه مکتب را بروی کودکم می بندی
بساطی را که نان شکم های گرسنه اطفالم بدان محتاج است
با لگد به جوی آبی می اندازی و
دست هایم را با تهدید "رد مرز" نمودن می بندی و
اشک هایی را که با خاک سرک های تو
بر چشمانم به گلی مبدل گشته
و امید را در نگاهم دفن می کند
با تمسخر می نگری و می گویی
"شما به حرف نمی فهمید"
هنوز هم
بر مظلومیت اطفال کربلا
زنجیر بر خود می کوبی و
بر یزد (یزید) و یزدیان لعنت می فرستی
از بی عدالتی دیگران سخن می گویی
ولی هرگز در صف های دکان ها
در داخل اتوبوس های شلوغ
حالت مشوش یک افغان را نمی بینی
که از ترس تو
اهانت های تو را
تلخ تر از زهر
فرو می بلعد و غرور خود را
پایمال احساسات تو میکند
تا مبادا
پنجه بر سمت اش دراز کرده بگویی
"به کشورت برگرد اوفغونی پدر سوخته"
می روم
ولی
درخت های سبز و بلند کرج
سرک های پاکیزه تهران
پارک های خرم و زیبا
خانه های مجلل بالا شهر
نان های گرم نانوایی
کفش های راحت چرمی
پتلون های زیبا و رنگارنگ
همه و همه
یاد مرا
رنج های مرا
نشان انگشتان مرا
عرق و سرشک ریخته از چشمان مرا
با خود به یادگار خواهند داشت
می روم ولی حاصل دست های این کارگر افغان
برای همیشه در رگ و پوست کشورت
جاویدان خواهد ماند
می روم
چه می دانی
شاید روزی تو
به دروازه شهر من محتاج گردی
وانگه
من به تو درس مهربانی را خواهم اموخت
وانگه
تو درد دربدری مرا خواهی چشید
وانگه
شاید یکبار
برای لحظه ای کوتاه تر از یک نفس
سرت را با پشیمانی
در مقابل عدالت وجدانت
خم کنی!
و فقط همان لحظه
قیمت ده ها سال رنج مرا
به آسانی
خواهد پرداخت!

یک مهاجر


 
زمین خدا وسیع است
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٧  

زمین خدا وسیع است برای انسان آزاد و آنچه زمین را بر انسان تنگ می کند زور است. متن دوستم سعید مرا به یاد این موضوع انداخت. او گفته بود که چطور یک روستایی، روستایش را بر نمی تابد و چشم به شهر دوخته است و چگونه یک شهری، چشم از شهرش برداشته است و نگاهش به پایتخت کشورش است و همین طور یک پایتخت نشین نگاهش به خارج از کشورش در اروپا و آمریکا است. علت اینها از دید من روابط زور حاکم بر جهان است. زوری که روستا را برای روستایی، شهر را برای یک شهرنشین،کشور را برای یک پایتخت نشین تنگ می کند. اینها سلسله مراتبی است که زور به وجود آورده است وگرنه در زمین خدا،زمینی فارغ از زور، وسعت برقرار است.

 زمین خدا مرز ندارد، ما در انواع مرزهای حاصل از زور اسیریم. این مرزها فقط به دور کشور نیست که مانع شود دیگر انسانها را در بیرون از این مرز نبینیم. این مرزها تا درون خودمان هم کشیده شده است و مانع می شود حتی خود را هم ببینیم. زور تلاش می کند و تا حدودی به کمک خود ما و با دست خود ما موفق شده است در درون ما قرار بگیرد و بر ما حکومت کند.

آنها که تسلیم این زور می شوند، خود مقصرند و هر چند مستضعفند و زیر روابط زور ضعیف واقع شده اند اما خود هم در این میان نقش داشته اند زیرا حکومت زور به ذاته در دنیای واقع توانایی حکومت بر همه چیز و همه جوانب را ندارد با اینکه همه تلاشش این است. برای همین چون از این کار ناتوان است تلاش می کند حکومتش را بر ذهنها کامل و همه جانبه کند و مسلما در این فرآیند، ذهن تک تک افراد، انتخاب کننده و مسوول است.

خدا در قرآن می گوید:

« کسانى که بر خویشتن ستمکار بوده‏اند [وقتى] فرشتگان جانشان را مى‏گیرند مى‏گویند در چه [حال] بودید پاسخ مى‏دهند ما در زمین از مستضعفان بودیم مى‏گویند مگر زمین خدا وسیع نبود تا در آن مهاجرت کنید پس آنان جایگاهشان دوزخ است و [دوزخ] بد سرانجامى است (٩٧)

مگر آن مردان و زنان و کودکان فرودستى که چاره‏جویى نتوانند و راهى نیابند (٩٨)

پس آنان [که فى الجمله عذرى دارند] باشد که خدا از ایشان درگذرد که خدا همواره خطابخش و آمرزنده است (٩٩)

و هر که در راه خدا هجرت کند در زمین اقامتگاه‏هاى فراوان و گشایشها خواهد یافت و هر کس [به قصد] مهاجرت در راه خدا و پیامبر او از خانه‏اش به درآید سپس مرگش دررسد پاداش او قطعا بر خداست و خدا آمرزنده مهربان است (١٠٠- نساء)  » 

هجرت در زمین واسع خدا، بیرون آمدن از تنگی زمین زورمداران است تا در وسعت خدایی، راه به سوی خدا هم باز شود.

این کار نتیجه و معنای دیگری هم دارد. نه گفتن به مرزبندیهای زورمداران و بیرون آمدن از روابط قدرت زورمداران که بر ذهن ما حاکم است و آزاد کردن ذهنمان و دیدن این واقعیت که هنوز بسیاری از جاها بیرون از ید قدرت زورمداران است، قدم اساسی در نابودی روابط زور بر جهان است. روابطی که از جنس باطل است و با تلاش و رهایی تک تک انسانها نیست و نابود می شود.